
شـمـعـيم و دلـي مشـعله افـروز و دگر هيچ
شب تا به سحر گريه ي جانسوز و دگر هيچ
افسـانـه بـود مـعــني ديـدار، کـه دادند
در پرده يکي وعده ي مرموز و دگر هيچ
خواهي که شوي باخبر از کشف و کرامات
مردانـگــي و عـشــق بـيـامــوز و دگر هيچ
زين قوم چه خواهي؟ که بهين پيشه ورانش
گــهـواره تـراشــانـد و کــفـنـدوز و دگر هيچ
زين مدرسه هرگز مطلب علم که اينجاست
لــوحـي ســيه و چـنـد بـدآمـــوز و دگر هيچ
خواهد بدل عمر، بهار از همه گيتي
ديـدار رخ يـار دل افــروز و دگر هيچ

آخر از جور تو عالم را خبر خواهيم کرد
خلق را از طره ات آشفته تر خواهيم کرد
اول از عشق جهانسوزت مدد خواهيم خواست
پس جهاني را ز شوقت پر شرر خواهيم کرد
جان اگر بايد، به کويت نقد جان خواهيم يافت
سر اگر بايد، به راهت ترک سر خواهيم کرد
هرکسي کام دلي آورده در کويت به دست
ما هم آخر در غمت خاکي به سر خواهيم کرد
تا که ننشيند به دامانت غبار از خاک ما
روي گيتي را ز آب ديده تر خواهيم کرد
يا ز آه نيمشب، يا از دعا، يا از نگاه
هرچه باشد در دل سختت اثر خواهيم کرد
لابه ها خواهيم کردن تا به ما رحم آوري
ور به بيرحمي زدي، فکر دگر خواهيم کرد
چون بهار از جان شيرين دست برخواهيم داشت
پس سر کوي تو را پرشور و شر خواهيم کرد

اگـر تـو رخ بـنـمـایـی ســتـم ـخواهد شد
ز حسن و خوبی تو هیچ کم نخواهد شد
برون ز زلف تو یک حلقه هم نخواهد رفت
کـم از دهان تو یک ذره هم نخواهد شد
تو پاک باش و برون آی بیحجاب و مترس
کـسـی بـه صـید غـزال حرم نخواهد شد
اگـر بـر آن سـری ای مـاهـرو!کـه روز مـرا
کنی سیاه، به زلفت قسم، نخواهد شد
گرم زنی چون قلم، بند بند، این سر من
ز بـنـدگـیـت جـدا یـک قـلـم نخواهد شد
رقیب گفت: « بهار از تو سیر شد » هیهات!
بـه حـرف مـفـت، کـسی متهم نخواهد شد

دعوی چه کنی؟ داعیهداران همه رفتند
شـو بـار سـفر بـند كه ياران همه رفتند
آن گـرد شـتـابـنـده کـه در دامـن صـحـراسـت
گوید : « چه نشینی؟ که سواران همه رفتند»
داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو
کـز بـاغ جـهـان لالـهعـذاران هـمه رفتند
گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست
کـز کـاخ هـنـر نـادرهکـاران هــمـه رفتند
افسوس که افسانهسرایان همه خفتند
انــدوه کــه انـدوهگــسـاران هـمـه رفتند
فـریـاد کـه گـنـجـیـنهطـرازان مـعانی
گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند
یـک مـرغ گـرفـتـار در این گـلشن ویران
تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند
خـون بار، بهار! از مژه در فرقت احباب
کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند

در غمش هر شب به گردون پیک آهم میرسد
صـبرکـن، ای دل! شبی آخر به ما هم میرسد
شام تاریک غمش را گر سحر کردم چه سود؟
کــز پــس آن نـوبـت روز سـیـاهــم میرسد
صـبر کـن گـر سـوخـتـی ای دل! ز آزار رقـیب
کاین حدیث جانگداز آخر به شاهم میرسد
گر گنه کردم، عطا از شاه خوبان دور نیست
روزی آخـر مـژدهی عــفـو گــنـاهـم میرسد

رخ تو دخلي به مه ندارد
كه مه دو زلف سيه ندارد
به هيچ وجهت قمر نخوانم
كه هيچ وجه شبه ندارد
بيا و بنشين به كنج چشمم
كه كس در اين گوشه ره ندارد
نكو ستاند دل از حريفان
ولي چه حاصل؟ نگه ندارد
بيا به ملك دل ار تواني
كه ملك دل پادشه ندارد
عداوتي نيست، قضاوتي نيست
عسس نخواهد، سپه ندارد
يكي بگويد به آن ستمگر:
((بهار مسكين گنه ندارد؟))

نظرات شما عزیزان:
|